آرشیداآرام جانآرشیداآرام جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

آرشیداخورشیدخونمون

امروز...

امروزبعدازنزدیک چهارسال کل چیدمان اتاقت روعوض کردیم وتوچقدرخوشت میادوذوق میکنی خوب همه انسانهاتنوع رودوست دارن وشماهم که دیگه برای خودت خانومی شدی عزیزترینم مامانی امروزاومده بودپیش شماتامن به کارایی که بیرون داشتم برسم میگفت لی لی دقیقامثل یه خانوم بزرگ ومودب رفتارمیکنه میگفت لیلاجان دخترت دیگه بزرگ شده ومن چقدرته دلم خوشحال ویه کم غیمگین شدم الانم داریم هتل بازی میکنیم ومن اینجوریم آخه چراظهرنخوابیدی که الان اینطورکلافه ای خلاصه اینکه خانوم کوچولوی خونمون هستی ومن به داشتنت به خودم میبالم خدایاشکرت این عکس، عکس دیزاین این خانوم توتبلته بیبین چقدرخوشگل رنگاروهماهنگ کردی(اولش سادست وتوبایدآرایشش کنی) ...
25 شهريور 1392

سه شنبه اول مرداد

امروزاولین روزازدومین ماه تابستونه.این ماه برام عزیزه چون دایی مهدی قراره به سلامتی بعدازتموم کردن دوره فوق لیسانس تومالزی بیادایرااان.آفرین به تلاش وپشتکارت دایی مهدی عزیزمون درضمن ۲روزپیش هم خبرقبولی عمه توآزمون تخصصی دستیاری پزشکی روهم شنیدیم.آفرین به تلاش وهمت عمه جون ایشالاهردوتوتمام مراحل زندگی موفق باشندوماهم لذت ببریم عزیزکم ازساعت ۷عصردل دردگرفتی وازشدت درد تموم موهات خیس عرق میشد آخه توچرااینقدخانومی که حتی موقع دردم صدات درنمیادمامی بمیره برات ولی خداروشکربعدازمهمونی افطاری خوب شدی والانم خوابیدی امیدوارم همیشه سلامت باشی نفسی ...
25 شهريور 1392

.....نازنینم

عشق مامی ورضااین روزهابه محض بیدارشدن ازخواب درخواست بازی میکنی یعنی وروجک خانوم ازهمون چندماهگی همش دوست داشتی پیشت باشم واصلاوابداتنهایی باخودت خلوت نمیکردی این روزهاهم ازمن.رضاومامانی میخوای باهات همبازی بشیم.آرشیدا:خوب مامی مثین(مثلا)من فروشندم درحالی که چنددست ازلباستو آوردی ونقش فروشنده داری مامی:خانوم ایناچندن؟آرشیدا:ایناهزارمیشن وبعدازخریداوناروتوکیسه خریدمیندازی ومیدی به من یااینکه من ماشین میشم وتووامیروننی ومیجان سوارم میشین ومیریم مسافرت.آشپزی وتقلیدازکارای من که ازجمله کارهای روزمره شماهست این روزاخیاروکاهوومیوه هاکم بودن آبم میاری قاطی غذاهات میکنی که من کمی شاکی میشم جدیدادوست داری بابابارضا بری گاراژوخیلی بهت خوش میگذره پریشب...
25 شهريور 1392

چندتاکارجدید

تو این روزاچندتاکارجدیدانجام دادی عزیزم اول اینکه ٢شب پیش آشغال بردی گذاشتی دم درباورت میشه البته باکنترل نامحسوس من ورضا دوم اینکه دیروزصبح برای١٠دقیقه موندی خونه ومن رفتم لباس دادم به خشکشویی محل هورااااااا خانوم شدی بزرگ شدی عشق شدی ....بازم میام برات ازکارای جدیدت میگم ...
25 شهريور 1392

ژست درپارک:-)

باعمه وعزیزجون رفته بودیم پارک وبااین ژست که پیشنهادرضابودازشماعکس گرفتیم(خدایی آخرایدست) این آشپزخونته که الان بیشترازیکسال هست که توآشپزیهای خیالی وتقلیدیت روتواون انجام میدی نفسم ...
25 شهريور 1392

خونه عزیزجون

امروزصبح اومدیم تهران تعطیلات آخرهفته خونه عزیزجون باشیم.الانم شمابعدازکلی کلنجاررفتن وسوالهای فراوون خوابیدی خیلی خانوم ومودبی واصلاتوسفراذیت نمیکنی فقط وقتای خوابیدن میری رواعصاب! امیدوارم این چندروزخوش بگذره.اینم عکسای توماشین موقع اومدن داشتی برامون قرمیدادی عاشقتم نفس ...
25 شهريور 1392