آرشیداآرام جانآرشیداآرام جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

آرشیداخورشیدخونمون

قایق سواری

عصرجمعه رفتیم برای گردش ویهویی به سرمون زدکه بریم سدگاوازنگ قایق پدالی سواربشیم ،البته اول به قصدپیاده روی رفتیم وشماهم به گفته خودت لباس ورزشی پوشیده بودی ولی توفیقی شدواولین بارسوارقایق شدی وبازم به گفته خودت خییییلی حال دادواصلایه فضایی بود (دایره لغاتت ماروکشته خانوم کوچولو )عکسهاازلحظه رفتن تاسوارشدن(نمیدونم چراکیفیتش بدشده) هواخیلی بادی وتقریباسردبودازقیافت کاملامعلومه نفسی ...
27 شهريور 1392

خبرمهم:-)

آرشیداامروزبرای مدت ده دقیقه بااسباب بازیهاش وبه تنهایی دراتاق خودش بازی کرد...باورم نمیشه  درضمن امروزدقیق شدی توساعت انجام کارهایعنی داری آموزش ساعت روخودت شروع میکنی نفسی ...
25 شهريور 1392

مهمونی

چندروزقبل ازسالگردازدواجمون یه مهمونی عصرونه کوچولو گرفته بودم وکلی کدبانوگری کرده بودم به شماخیلی خوش گذشت بازینب وعسل جون حسابی بازی کردی اینم عکس آرشیداخانم وعسل جون اینم عکس  کدبانوگری مامی وعکس کادوهایی که تواین چندروزازهمه کسانی که عاشقتن دریافت کردی البته نقدیاشونذاشتم(بس که دوست داشتنی وعزیزی ) ...
25 شهريور 1392

مهمونی

دیروزناهارخونه مامان جون (مادربزرگ مامی)رفتیم وشمامثل همیشه خانوم ومودب بودی والبته کمکم میکردی توچیدن سفره توکارمیکردی وحاجی(بابابزرگم)کلی قربون صدقه ات میرفت آخه تواولین نتیجه‌اش هستی.هزاران سال زنده باشه بعدهم برهان جون اومدکه نوه دایی من هست وخیلی جیگره وشمامثل همیشه جوری رفتارمیکردی که انگارچندسال ازش بزرگتری (20ماه بزرگتری)اون اسباب بازیهاشومیریخت زمین وتوجمع میکردی.غذامیخوردبادستمال دهنشوپاک میکردی خیلی عشقی  خلاصه شعراتونوخوندین وباهم بازی کردین وکلی بهت خوش گذشت.البته خسته هم شدی چون به خواب بعدازظهرعادت داری نفسم.الانم توخواب نازی آروم جوووونم .اینم بگم که همش بامامانی اکی بودی یعنی مثل همیشه که مامانی رومیبینی ومنویادت ...
25 شهريور 1392

عیدعاشقان...

عیدت مبارک عزیزترازجونمون.عیدهای فطرفراوون ببینی دخترمهربون وخوشگلمون.(مامی وبابارضا)آرزوداریم که دمی آزرده خاطرنشوی که دمی حتی دمی خنده ازروی لبانت محونشودوهمیشه سلامت باشی گل خوشبوی خونمون...آرشیدای مهربون ...
25 شهريور 1392

دلتنگم....

روزهاوشبهامیگذرند...توبزرگ میشوی....من همچنان نگران....نکندمریض شود....نکندلاغرشود....وااااای نکنددرتربیتش کوتاهی میکنم....نکندغمی دردلش باشد....نکندتنهاباشد....وخیلی فکرهای دیگر....چقدرمادربودن شیرین وسخت است...چقدرتضاددراحساسات است وقتی مادرهستی....چقدرحس آن موقعهای مادرم راحالادرک میکنم وقتی مادرهستم....مادرم دوستت دارم..عاشقتم...آه عزیزترازجان درخواب نازی ومن برایت به رسم همیشه آیه الکرسی میخوانم....عطرتنت قشنگترین عطردنیاست برایم....باورکن که عزیزترازجانم هستی حالاباورکن....تومعجزه خدایی دخترقشنگم....یک تابلوی نقاشی زیباکه نشان ازقدرت پروردگارم هستی...دوستتت دارم (یه مامی کوچولو) ...
25 شهريور 1392

۲کاره جدید

عشقم همین چندساعت پیش یعنی ساعت ۹شب۲۲خردادبرای اولین باردریخچال روبازکردی آرشیدا:مامی من خودم دریخچالو باز کردم من بیدم مامی:واااااای قربونت برم عزیزم رضاپاشوتووبلاگش بنویس اولین چیزیم که برداشتی وخوردی یه زردآلوبودکه به قول خودت زدی تورگ راستی یه روزقبل هم شماره خونه مامانی اکی روخودت گرفتی بدون کمک باریکلااااااا نازی من بزرگ شدی خانوم شدی عشق شدی امیدشدی همه جونم شدی همدم شدی چی بگم که چی شدی......آرشیداراستی الان ۲-۳ماهه که همه احوالات درونی منومیفهمی مثال:مامی چرانگرانی مامی چراعصبانیی مامی چراغمگینی مامی چراتوفکری ومن درعجب ازاین همه وابستگی ودرک حسهای درونی خودم که چقدرم درست وبجاحدس میزنی آخه تودختری تورحمتی توبرکتی تودلسوزی خدایاااا...
25 شهريور 1392