آرشیدای ما
آرشیداخانوم ماازهمون وقتایی که خیلی کوچولوبودباخواب بعدازظهرمشکل داشت
ومنم که خیلی روخواب آرشیداحساسیت داشتم ودارم نمیدونم زیادی حساسم یاهمه مامانااینجورین
دوست دارم همیشه آرشیداروبرنامه باشه واصلااذیت نشه
خلاصه یه کم قبل آرشیدا:مامی امروزنخوابم هااا؟مثل اونروزکه عموپورنگ میدیدم خوابم بردامروزم اونجوری خوب؟مامی باشه؟مامی:خوب دخترم ببینم چی میشه
آرشیدا:هورااا هوراااامامی لیلااجازه دادمن:
ازکارای شمابگم که یادم نره وقتی میخوایم بریم بیرون سریع باوسایل آرایش خودت آرایش میکنی وچیزی ازقلم نمیندازی
(البته وسایل آرایشت مصنوعیه ها)
ازسرگرمیهای دیگت اینکه میگی برات لباس عروستوبپوشونم ومن امیر(پلنگ صورتی)رونگه دارم وشمابراش قروقمیش بیای وحسابی برقصی.آخه اینم شدکار
الانم پیشمی ومیگی بروبازاربرام یه بازی دانلودکن همش میری چیزای دخترونه براخودت دانلود میکنی
اونروزرضامیگه تبلت پرشده ازبازیهای دخترونه وآرایش ومانیکورودیزاین لباسو
ومافهمیدیم که توچقدردختری ودختری ودختری ومهمتراینکه چقدربزرگ وخانوم شدی نفسی




آرشیدای ما
