من وتو
امروزصبح رفتیم مهدکودکی که پارسال برای چندروزرفتی ودیگه نرفتی
وبعدازگذشت یکسال وسایلتوگرفتیم
مدیرمهدتادیدگفت به به آرشیداجون چهره ای که هیچوقت فراموش نمیکنمش
وبه منم یه چی گفت که کلی حال کردم
خلاصه وسایل بازی وشخصی توروگرفتم وپروندت موند.چون اونجاگفتم آرشیدادوست داری دوباره بیای وکلی برنامه های خوب داره وتوهمش میگفتی آره میام آره میام
حالاشایدباهات صحبت کنیم وراضی بشی به رفتن به خاطرخودت نفسم چون خیلی مزایاداره خوب.تابعدایشالاراضی بشی
درضمن ازوقتی اومدیم بارنگ انگشتیاوخمیربازی حسابی مشغولی البته میدونم سریع بیخیالشون میشی ودوباره میای سراغ من
درست حدس زدم اومدی ودوباره شدم همبازیت ومهمونی گرفتیم وباخمیربازیاپیتزاوکیک وشیرینی ونوشیدنی درست کردیم وبعدکاردستی درست کردیم وبعددوتایی یه خواب توپ کردیم
وبیدارشدیم وشمازنگ زدی وکافه گلاسه سفارش دادی
وخوشبختانه تاآخرشوخوردی
وبعدگفتی برای شام برات پیتزابدرستم وباهم رفتیم وموادلازم روخریدیم وبرات پختم ولی فقط ۳برش خوردی
منم گفتم بابارضابعدازاین آرشیداهرچی گفت حرفشوگوش نمیدم وچقدرم شماتهدیدپذیری
یادآوربشم که درتمام این مراحل من مامی نبودم یاراننده آژانس بودم یاامیریاپیشخدمت هتل ویا....خعععلی عشقی



من وتو
