آرشیداآرام جانآرشیداآرام جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

آرشیداخورشیدخونمون

آبله مرغون

توپست قبلی یادم رفت بگم اون دونه هایی که فکرمیکردیم کهیریانیش پشه هست باتشخیص خانوم دکترعمه آبله مرغون شدوچه خوب که اصلاتب نکردی وماروهم اذیت نکردی مامانی میگه ازبس دخملم خانومه آبله مرغون گرفتنش هم مثل خانوماست ازمامانی پنجاه تومن وازباباجون هم ده تومن کادوگرفتی وماهم هنوزنگرفتیم هرچی ازت میپرسیم چی میخوای میگی هیچی ...
12 تير 1393

اینروزها

سلام عشقم خیلی دیربرات مطلب جدید میذارم میدونم ولی بذاربه حساب تنبلی اینروزهاماه مبارک رمضان آغازشده وتوهنوزدرک درستی نداری یعنی یه جورایی متوجه فلسفه روزه داری نیستی وقتی موقع صبحونه یانهارمیبینی غذانمیخورم میپرسی:مامی تونمیخوری؟؟من:عزیزم من روزم آرشیدا:پس منم اصلانمیخورم ومن درآنهنگام القصه اینکه الان پنجاه وپنج ماهه هستی وخیلی روابط اجتماعیت پررنگ شده.سوم تیرماه رفتیم تهران خونه عزیزاینا عمه جون عمل آپاندیس شده بودووقتی برگشت خونه میگفتی:من بهش میرسم عمه هرچی میخوای بگومن میارم برات وهم اینکه چهارم تیرساعت سه توموسسه نخبگان راه آینده وقت داشتیم براسنجش شماواینکه بابارضاهمش اصرارداشت که هوشت یه ارزیابی بشه وببینیم اینکه مافکرمیکنیم شماخییی...
12 تير 1393

کهیر

دیروزساعت حدودپنج بعدازظهردیدم گفتی که پشتت میخاره بلوزت روکه دادم بالادیدم قسمت شونه سمت چپ شدیداقرمزوحالت تاولی وهمینطورسمت راست پایین شونه!! ویکدونه هم بغل نافت!   سریع رفتیم سمت درمانگاه ولی اونجاپشیمون شدیم وبابابه دکترداروخونه که دوستشه نشون دادوپمادزینک اکسایدگرفتیم ودیگه اصلاخارش نداشتی.شب که اومدیم خونه دوباره قرمزشدشربت آنتی هیستامین دادم وبتامتازون مالیدم وراحت خوابیدی تاالان که بازم توخونه مامانی جون خواب هستی؛گفتم برات بنویسم که اولین کهیرزندگیت روزدی   ...
31 خرداد 1393

چهارسال ونیمه ای

به رسم همیشه عزیزترازجانمان پنجاه وچهارماهگیت مبارک حالاچهارسال ونیمه ای وماسرمست ازوجودنازنینت...بردرگاه الهی سجده میکنیم وشکرحضورت به جامیاوریم.درضمن نازنینم امروزاولین سالگردوبلاگت هم هست!باورم نمیشه یکسال ازخاطرات شیرینت رواینجابه یادگارنوشتم امشب قراره یه کیک کوچولوبرات بخریم وجشن بگیریم توپست بعدی باکلی عکس درخدمت خواننده های وبلاگمون هستیم ...
12 خرداد 1393

روزهای خوب

اینروزها داریم آماده میشیم براعروسی عموسعیدوتوگل گلخونه هم داری روزبه روزخانومترمیشی وعاشق این کلاس نقاشیت هستی کامل بلدی بشماری وحتی بعضی ازدورقمیهامثل 22یاازاین مدل اعدادروهم میخونی!سی ام رفتیم خونه عزیزجون براخریدلباس واول خردادبرگشتیم وبرات لباس خوشگل ودوجفت  کفش خریدیم.فکرکنم این اولین کفش مجلسی باشه که واست خریدیم .مبارک باشه.دیگه اینکه عاشقتیم به مولا:*
3 خرداد 1393

صبحونه !

چندشب پیش باهم یه سریال میدیدیم که دخترخونه قبل ازمامانش بیدارشده بودوداشت بساط صبحونه روآماده میکردوحالاازاون به بعداین شمایی که دستوردادی:مامی!توبخواب من بیدارشم میزبچینم برات!والان چهارروزهست که صبحابرام صبحونه آماده میکنی پ ن:اون دخترخانوم توفیلم تقریبا25ساله بود!!
27 ارديبهشت 1393