آرشیداآرام جانآرشیداآرام جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

آرشیداخورشیدخونمون

روزمن وتو

چه خوبه که تو؛گل خوشبوی زندگیمون هستی وبه یمن حضورت من نام مقدس مادرگرفتم.چه کیفی داره مامان شمابودن بااینکه که امسال میگی خوب منم مامان هستی هستم دیگه!درهرصورت روزشمامامان آینده وهمه مامانهای گل ودوست داشتنی مبارک باشه ...
31 فروردين 1393

یه کارخوب

قشنگترین بهونه زندگیمون سریع اومدم تواین روزهای شلوغ پایانی سال بگم که الان حدودیک ساعت هست که تنهایی رفتی توحیاط وبابچه های همسایه(آریساوبهنیاوامیررضاوامیرعطا)بازی میکنی!!هوراااااا دخترنازم که واسه هرکارشماکلی ذوق میکنم وبه تماشای ثانیه های قدکشیدنت نشستم.درپناه ایزدمنان باشی ...
28 اسفند 1392

صدای پای بهار...

ازاون اولین بهاری که قراربودباتوسال جدیدروشروع کنیم یعنی بهارهشتادونه که توسه ماه وهجده روزه بودی تابه اندک زمان باقیمونده تااین بهاریعنی بهارنودوسه که توپنجاه ویک ماهه وهجده روزه میشی!!این پنجمین بهاریه که خونمون واقعابهاریه باوجودت،عطرتنت،گرمای دلنشین آغوشت،بوسه های شیرینت،خنده های شیرین ترازعسلت،مهربونیهای صمیمانت و....امسال دیگه منتظری ؛منتظرچهارشنبه سوری وسفره هفت سین وروزهای قشنگ عیدکه همه ازسال قبل حتی غذای مخصوص شب عیدرویادت بودوقتی ازتوسوال کردیم ومن وبابایی چه ذوقی میکنیم به خاطرداشتن دخترباهوشی مثل شما:  Dپنجاه ویک ماهگیت مبارک(یواشکی)این روزهاتوخیالت بیمارستان داری ویه خانوم پرستاری که مریضهاروخوب میکنی هرچی بهت میگیم دکتری...
12 اسفند 1392

این تویی؟؟!

باورش سخته هم برای من وهم برای باباکه به همین زودی یه خانوم مستقل ومودب ومرتب وهمه چی تموم داری میشی....نفسی دیروزعصروقتی بابااومددنبالمون تابریم خریدچون ازصبح خیلی کارداشتیم واتاق تکونی شماوحسابی خسته بودی گفتی مامی من نمیام شمابرید!!!من:واقعا میتونی بمونی؟؟ تو:آره یه کارتون دورابذاربرام تانگاه کنم وشمابیایید!!!! ته ته قلبم آشوب ومهمتراینکه نبایدجلوت نگرانی به توراه میدادم؛ استقبال کردم وباخوندن آیه وسوره وصلوات وقفل کردن درب ورودی رفتم ودلم روجاگذاشتم پیشت....حدودیک ساعت شدرفت وبرگشتمون وبیشتراز7بارباگوشی باباتماس گرفتی.شنیدن صدات عجب صفایی داشت....مبارک باشه یه مرحله جدیدازبزرگ شدنت.
27 بهمن 1392

حرفهای قشنگ!

عزیزدلمون اینروزها انقدرحرفهای جالب ودورازذهن وگاهی اوقات فیلسوفانه میزنی که باورکن خیلیاش باعرض معذرت یادم نیست الان اومدم این چندتایی روکه یادم هست سریع بنویسم1:خطاب به من:مامی اگه من به دنیانمیومدم تودلت واسه من تنگ میشد!!!2:مامی وقتی من  توشیکمت بودم توچجوری غذامیخوردی!!یه روزخونه مامانی خطاب به مامانی:مامانی توجوونیات یادته!!چه جالب مامانی دخترزاییده ،عزیزپسر!!به مامانی میگی :مامانی من میدونم وقتی مامی کوچولو بوده به شمامیگفته میخوام بزرگ شدم مادربشم وقتی هم رضاکوچولوبوده به عزیزمیگفته وقتی بزرگ شدم میخوام پدربشم!!بایدبعدازاین حرفهای قشنگت روسریع اینجایایه جای دیگه سریع بنویسم تایادم نره.یه نکته جالب اینکه الان تقریبایک هفته ای هس...
22 بهمن 1392

عکسهای جامونده ازپست قبلی

وقتی میرفتیم تهران برگشتم. دیدم چه تیپی زدی واسه خودت این عکس توتالارعروسی آقاحمید هروقت که میریم خونه سمیه جون کلی ازتوعکس میگیره نفسی! بعدازاینکه اون آقاگاوه روهدیه گرفتی سریع گفتی خوب این بشه مرد(یعنی همسر)عروس!وخلاصه یه زوج درست کردی.خوشبخت بشن مامی اینجاهم شدت علاقه شمابه عروس که هدیه مامانی هستش وفعلارفیق شفیق شماست واسمش شده بیتا. ...
19 بهمن 1392